|
سلام به تمام دوست های باوفا و بی وفای خودم.این اخرین باری که من در این جمع دوست داشتنی میام.من از تنهایی متنفرم و فکر میکردم حداقل اینجا میتونم کنارتون باشم و شما هم منو به عنوان دوستتون میپذیرید اما من باز هم تنها موندم حتما اشکال از منه اما نمیدونم چرا حتی یه نفرم از ۳ خرداد به این ور نپرسید کجایی؟....و باور نمیکنم که نیومده باشید....به هر حال قصد گله ندارم به لطف خدا داره مثل برق میگذره و این ما هستیم که از بودن کنار هم لذت نمیبریم و فرصت هارو از دست میدیم....به خدایی که در این نردیکیسیست میسپارم همتونو همواره شاد باشید خوب ببینید زیبا زندگی کنید و عاشقانه منتظر باشید.....دوسسسسسسسسستتتتتتتتتتووووووووون ددددددددااااااااارررررررم
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 12:12 توسط عسل |
و من همینم
اهنگ ناستوده این افرینش موهوم صدای درهمی از اعتماد برگ به باد و شبدری که دور می شود همین فردا من التماس زمینم شکسته در دل سنگ و چشمه ای که از ان اب تلخ میجوشد سکوت مبهم مثل شکوفه اواز که هر زمانش بیم شکست در باد است. چه ابتکار نسنجیده ایست کشیدن من بر صفحه عجیب زمان چه نقش مهمل و ناسالمی چه شکل بدی. غروب بود نهال مرا نشا کردند به بیخیالی در سنگ بی سرانجامی که ریشه ام را مهمان شوم میپنداشت. و سنگ بیهده در چار سوی من رویید. ومن شکوفه نومید باغ سنگ شدم و رشد کردم در روزهای سنگی سرد. درختها همه بیزار از شکفتن من پرندگان را حتی به شاخسار عاریه من ترانه ای نشکفت. درخت شوم... و رشد میکردم و شاخه هایم در قلب سنگ جاری بود. و شاخه هایم سنگی شدند و اوازم سرود سنگ. و من همینم اهنگ ناستوده این افرینش موهوم... عبد الجواد محبی... + نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:52 توسط عسل |
خورشیدکم اهسته بگذر از اسمان بیقرار دلم. من زمین گلالودی هستم که توان رویانیدن ندارد و جانم طالب پرتویی از مهربانی های بیدریغ توست. چگونه دست از دامان تو برگیرم با اینکه میدانم زمان اندکیباقیست و بوی هجرت از لابه لای صفحات خیس و پاره زندگیم می اید؟ چه شد که رویا های پاک و بهاریم الوده شد به روزمرگی کثیف زندگی؟ چه شد ان امیدهای بافته شده به اینده ای از جنس طلای عشق؟ کدامین دست مرا رها کرد و کدامین رود مرا بر واقعیت تلخ زندگی جاری؟ بلور تنهاییهایم را کدام سنگدل بیرحم شکست و مرا چون ماهی قصه ها بر ساحل تشنه گذاشت؟ ..... ایا مرا نمیبیند که هنگامه های اخرین حیاتم را در حال سوختنم؟؟؟.... + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 22:56 توسط عسل |
من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانه ام امدی ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از ان به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.... فروغ.... + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 23:50 توسط عسل |
اعوذ بالله من اشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم. الله نور السماوات و الارض.مثل نور کمشکوت فیها مصباح.المصباح فی زجاجت کانها کوکب دری یوقدمن شجرت مبارکتا زیتونت لا شرقیه و لا غربیت.یکاد زیتها یضی .لو لم تمسسه نار.نور علی نور.یهدی الله لنوره من یشاع و یضرب الله الامثال للناس.والله بکل شی علیم.فی بیوت اذن الله ان ترفع . یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الاصال. خدا نور اسمان ها و زمین است و این نور مانند مشکاتی است که در ان چراغی روشن است و ان چراغ در میان شیشه ای که تلالو ان مانند ستاره ایست درخشان و روشنایی ان سلاره از درخت مبارک زیتون است که با انکه نه شرقیست و نه غربی اما شرق و غرب جهان بدان فروزان است.و بی انکه اتشی زیت ان را بیافروزد خود به خود جهانی را روشنی بخشد که پرتو ان نور بر روی حقیقت و معرفت قرار گرفته و خدا هرکه را بخواهد با ان نور هدایت میکند و این مثل ها را خدا برای مردم میزند و او به همه امور داناست. در خانه هایی خدا رخصت داده که انجا رفعت یابد و نام خدا در ان ذکر شود و صبح و شام تصبیح و تنزیه ذات پاک او کنند. سوره مبارکه نور ایات ۳۵ و ۳۶ دوستان عزیز ببخشید شاید عربی متن زیاد خوانا نباشد .لطف کنید این ایات را از روی قران بخوانید تا صحیح تلاوت شوند.التماس دعا.... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 18:20 توسط عسل |
دیگر نمانده هیچ بجز وحشت سکوت دیگر نمانده هیچ به جز ارزوی مرگ خشم است و انتقام فرومانده در نگاه جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ تنها شدم گریختم از خود گریختم تا شاید این گریختنم زندگی دهد تنها شدم که مرگ اکر همتی کند شاید مرا رهایی از این بندگی کند تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش دردا که این عجوزه جادوگر حیات باردگر فریفت مرا با چراغ خویش اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز انگونه مانده است که نتوانمش شناخت اینک منم گریخته از بند زندگی با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟ نادر نادرپور.... + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 21:6 توسط عسل |
خواب دیدم که تو پروانه شب های دل سیاه دل تنهای منی. دست من تشنه لب های تو بود. بالهایت دل بی بال و پرم را نفسی دیگر بود. من اسیر شکر خنده پنهان تو بودم تو گریزان از من. راه تاریک خیالم به ته کوچه فریاد رسید. اه انگار که یکبار دگر بن بست است. تو گذشتی. گل شبوی غمم را تو ندیدی. تو تن نازک و بیمار دلم را به هواخواهی مهتاب شکستی. ولی افسوس که از جام خیالم نچشیدی و همانند نسیمی گذرا در پی خوابی دیگر از لب بام خیالم چه سراسیمه پریدی.... عسل.... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 18:53 توسط عسل |
زین محبسی که زندگی اش خوانند هرگز مرا توان رهایی نیست دل بر امید مرگ چرا بندم دیگر مرا ز مرگ جدایی نیست.
مرگ است مرگ تیره جانسوز این زندگی که میگذرد ارام این شام ها که میکشدم تا صبح وین بام ها که میکشدم تا شام.
مرگ است مرگ تیره جان سوز این لحظه های مستی و هشیاری این شام ها که میگذرد در خواب وان روزها که رفت به بیداری.
تا چند امید عبث تا چند؟ دل بر گذشت روز و شبان بستن با این دو دزد حیله گر هستی پیمان مهر بستن و بگسستن؟
تا کی براید ار دل تاریکی چشمان روشنی زده خورشید؟ تا کی به بزم شامگاهان این ماه جام گمشده جمشید؟
دانم شبی به گردن من لغزد این دست کینه پرور خون اشام دانم شبی به غارت من خیزد ان دیدگان وحشی نا ارام.
تا کی درون محبس تنهایی عمری به انتظار فرو مانم تا کی از انچه هست سخن گویم؟ تا کی از انچه نیست سخن رانم؟
جانم ز تاب اتش غم ها سوخت ای سینه گداخته فریادی ای تاله های وحشی مرگ الود اخر فرا رسید به امدادی.
در حیرتم که چیست سرانجامم زیرا از انچه هست حذر دارم زین مرگ جاودانه گریزانم در دل امید مرگ دگر دارم.
اینک تو ای امید عبث باز ای وینک تو ای سکوت گران بگریز ای ماه ارزو که فرو خفتی بار دگر کرشمه کنان برخیز.
جانم به لب رسید و تنم فرسود ای اسمان دریچه شب وا کن ای چشم سرنوشت هویدا شو او را که در منست تو پیدا کن. نادر نادرپور.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 10:8 توسط عسل |
میخواهم همه چیز را سوراخ بکنم و تا انجا که ممکن است فرو بروم. میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در انجاست. در انجا که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم میرسند. و افرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه میدهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر است.میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه شاخه های درختان اویزان کنم. .... این مضحک نیست که خوشبختی ادم در این باشد که اسم خودش را روی تنه درخت بکند؟ ایا این ادم خیلی خودخواه نیست؟ و ان ادم های نجیب تر و شریف تر نیستند که میگذارند بپوسند بی انکه در یک تار مو باقیمانده باشند؟ نمیدانم رسیدن چیست؟اما بیگمان مقصدی هست که همه وجودم به سوی ان جاری میشود. کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست. دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است...... فروغ قبل از مرگ.... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 10:34 توسط عسل |
بادها چون به قلم ایند عطرها دیر نمی پایند اشک ها لذت امروزتد یادها شادی فردایند اگر ان خنده مه الود بر لبم شعله اهی شد سفر عمر چو پیش امد بهرمند توشه راهی شد عشق اگر غم به دل می داد یا خود از بند غمم می رست گره ای بود که در قلبم اسمان را به زمین میبست عشغ اگر زهر دورویی را با می هستی من امیخت بر سر شاخه شعر اویخت. عشق اگر شعله دردی بود که تنم در تب ان میسوخت سوزنی بود که بر لب ابهام لب سوزان تو را میدوخت روزی از وحشت فراموشی در دلم شعر غریوی شد که پریزاده قلب من عاقبت عاشق دیوی شد گرچه امروز ترا دیگر با من ان عشق نهانی نیست باز در خلوت من زان یاد نیست شامی که نشانی نیست چنگ چون تار ز هم بگسست کس بر ان پنجه نمی ساید گنه از شدت طوفان هاست عطر اگر دیر نمی پاید..... فروغ تابستان ۱۳۴۳
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 23:29 توسط عسل |
|
| |||||