|
خواهم سرود تو را پیدایت خواهم کرد از لا به لای شبوهای خویس رویاهایم. من تو را بوییده ام در میان ان همه مریم های پژمرده دشت احساسم. اندکی بیش نمانده تا پیدایت کنم. اما نه من تورا جایی خوانده ام. اری.... تو همچین شبی میان ایه های تقدیرم با دستخط زیبای خداوند نوشته شدی... اری... من تو را قبلا دیده ام.... میان پیچک های بازیگوش شعر سهراب... تو همچین شبی در طالع گنگ من متولد شدی... و تصویر مبهم بودنم را معنا بخشیدی.... عزیز همسفرم تولدت مبارک
چه روزهای زلالی بود همیشه یکی از ما چشم میگذاشت و تا بی نهایت بوسه میشمرد. و دیگری در حول وحوش شهامت سایه ها پنهان میشد. ساده ساده پیدایم میکردی!پونه پنهان نشین من. پس چرا در سکوت این خانه پیدایم نمی کنی؟ بیا و سر زده برگرد... بگو سک سک.مسافر ساده سرودنها! من هم قوطی قرصهایم را به بیرون پرت میکنم! قلمم را! چرکنویس تمام ترانه های تنهایی را! بعد شانه شعر را میبوسم! میگویم خداحافظ واژگان نمناک کوچه و باران! اخر فرشته فراموشکار من برگشت. پیاده راه می افتیم از دره گرگها تا کوچه پرنده تنها... راه دوری نیست. کنج دنج کوچه مینشینیم! من لرایت از تراکم تنهایی این سالها میگویم و تو برایم از جضور دوباره بوسه... باور میکنم که عاقبت علاقه به خیر است... کف دست راستم را نشان فالگیر پیر میدهم تا ببیند که خط عمرم قد کشیده است... و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند... انوقت ما میمانیم و تعبیر این همه رویا... ما می مانیم و براورد این همه ارزو؟؟! ما میمانیم و اغوش امن علاقه... بیا و سرزده برگرد... همسفر بازیگوش من... یغماگلرویی
سلام میکنم به باد به بادبادک و بوسه به سکوت و سوال وبه گلدانی که خواب گل همیشه بهار میبیند. سلام میکنم به چراغ به چرا های کودکی به چالهای مهربان گونه تو. سلام میکنم به پاییز پسین پروانه. به مسیر مدرسه به بالش نمناک به نامه های نرسیده. سلام میکنم به تصویر زنی نی زن به نی زنی تنها به افتاب و ارزوی امدنت. سلام میکنم به کوچه به کلمه به چلچله های بی چهچهه به همین سر به هوایی ساده. سلام میکنم به بی صبری به بغض به باران به بیم باز نیامدن نگاه تو... باور کن من به یک پاسخ کوتاه به یک سلام سرسری راضیم اخر چرا سکوت میکنی؟ یغما گلرویی
من که باشم که بر ان خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که اموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که درازست ره مقصد و من نو سفرم ای نسیم سحری بندگی من برسان که فراموش نکن وقت دعای سحرم خرم ان روز کزین مرحله بر بندم بار وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل دیده دریا کنم از اشک و درو غوطه خورم پایه نظم بلند است و جهانگیر بگو تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم
جوزا سحر نهاد حمایل برابرم یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم ساقی بیا که از مدد بخت کارساز کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
از زبان حافظ برای تو عزیزی که در سفری.... به یادتم تا همیشه....
نی از تو حیات جاودان میخواهم نی عیش تو و غم جهان میخواهم نی کام دل و راحت جان میخواهم هر چیز رضای توست ان میخواهم من گریه به خنده در همی پیوندم پنهان گریم به اشکارا خندم ای دوست گمان مبر که من خرسندم اگاه نه ای که چون نیازمندم
خواجه عبد الله انصاری...
یادت می اید؟ مرا یادت می اید که روزی پشت پنجره خیس و معصوم چشمهایت ماوا گرفتم؟ یادت می اید که هیچگاه درهای ان پنجره را باز نکردی و حسرت گرمای دستانت بر دلم ماند؟ روزها از ان زمان میگذرد و من همچنان پشت پنچره قلب تو چشم به راه امدنت هستم تا یکبار دیگر فقط یکبار دیگر به من لبخندی از سر محبت بزنی؟ بوی علف های سبز شده زیر پاهایم را متوجه میشوی؟کم کم دارند هرز میشوند. خوشه موهایم که روزی رنگ گندم داشتند کم کم به سپیدی گراییده اند.... یادت می اید که چقدر مشتاق تو بودم و شور زندگی داشتم؟ اخر ای بی رحم کم کم نفت چراغ عمرم رو به اتمام است پس چرا نمی ایی؟؟؟... شاید تو به یاد نمی اوری روزهایی را که من فقط عاشقانه از پشت دیوار شیشه ای اتاقت به تو مینگریستم... شاید تو شب هایی را به یاد نیاوری که من از پشت همان دیوار شیشه ای لالایی های عاشقانه را زیر لب برایت زمزمه میکردم و نسیم نگاهم ان ها را به گوش تو می رساند و تو ان شب ها را تا صبح راحت میخوابیدی بی من اما کنار من.... روزهایی را که چشم هایم به عقربه های ساعت خیره میماند و انتظار میکشید و نم نم اشک روی گونه هایم سرسره بازی میکرد... و همین که تو از راه می امدی دوباره همه چیز تازه بود.. اما تو حتی متوجه دست های یخ کرده و صورت رنگ پریده من نمیشدی.... الان چند سال است که منتظر امدنت هستم... شاید راه را عوضی میروم اخر من دیگر باید منتظر مرگم باشم و کوله بار سفری ابدی را ببندم.... اما تو خوب میدانی که من دیوانه ام...دیوانه تو...دیوانه نامهربانی های تو...دیوانه انتظار امدنت...دیوانه درد دوری تو... تو هرچه نا مهربان تر شوی مرا بیشتر دیوانه میکنی و عاشق تر به خود... بیا... دیگر نمیخواهم تو حتی لحظه ای را کنار من بکشی و از سر ناچاری و زور تحملم کنی... فقط یکبار دیگر عاشق به خانه دلم بیا... مهم نیست که عشق تو ناشی از چیست یا متعلق به کیست...فقط بیا... میخواهم پیراهن تازگی و طراوت عشق را برای بار اخر بر تنت ببینم و ارام بمیرم.... میخواهم بار دیگر تو را در فضای خانه بو بکشم.... فقط بیا...
تقصیر تو نبود خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شوند خودم شعر های شبانه اشک را فراموش نکردم. خودم کنار ارزوی امدنت اردو ردم. حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای... خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند. و عسلهایم صبحانه کسانی باشند که هرگز ندیدمشان. تنها ارزوی ساده ام این بود که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد. که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی و بعد از قراعت باران ها زیر لب بگویی یادت بخیر نگهبان گریه های خاموش. همین جمله برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان کافی بود. هنوز هم که هنوز است از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم شاد میشوم. هنوز هم جای قدم های تو بر چشم ترانه هاست. هنوز هم همنشین نام و امضای منی... دیگر تنها دلخوشی ام همین هوای سرودن است. همین هوای شکفتن شعله. همین تبلور بغض. به خدا هنوز هم از دیدن تو در پس پرده باران بی امان شاد میشوم.... یغما گلرویی
گفتم بمان و نماندی. بالای بام ارزوهای من نشستی و پایین نیامدی. گفتم نردبان ترانه ام تنها سه پله دارد سکوت و صعود و سقوط. تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم هی افتادم. هی بالا رفتم هی افتادم. تو میدانستی که من از تنهایی و تاریکی میترسم ولی فیتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی. من بی چراغ دنبال دفترم گشتم. بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم. نوشتم نوشتم.... حالا همسایه ها با صدای اوازهای من گریه میکنند. دوستانم نام خود را در دفترم پیدا میکنند. و میخندند. عده ای سر بر کتابم میگذارند و رویا میبینند. اما چه فایده؟ هیچکس از من نمیپرسد بعد از این همه ترانه بی چراغ ایا چشم هایت به تاریکی عادت کرده اند؟ حالا دوباره این من و این تاریکی... گفتم بمان و نماندی اما به راستی ستاره نیاز و نوازش اگر خورشید خیال تو اینجا و در کنار این دل بی درمان نمیماند این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده میشدند؟ یغما گلرویی
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم. همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم. شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید. یادم امد که شبی باز از ان کوجه گذشتیم. پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم. ساعتی بر لب ان جوی نشستیم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه محو تماشای نگاهت. اسمان صاف و شب ارام بخت خندان و زمان رام. خوشه ماه فرو ریخت شاخه ها دست براورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اواز شباهنگ یادم امد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این اب نظر کن اب ایینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق؟ندانم سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من اهوی دشتم تا به دان تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لغزید ماه بر عشق تو خندید. یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم. رفت در ظلمت غم ان شب و شب های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم.... بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم.... فریدون مشیری
من از دیار بارانی چشم های تو پا به نیلوفرگونه قلب تو گذاشتم.و این تو بودی که از سردی دستانم معنای عشق را حس کردی. چگونه میتوانم تو را تو را که بهترین لحظه های بودن را به من هدیه کردی. تو را تو را که عشقی جاودان را به من بخشیدی. تو را تو را که طعم تلخ جدایی را به من چشاندی و تنهایم گذاشتی در برهوت بی کسی. تو را تورا که روح نا ارام من را تا ابدیت اسمان پرواز دادی. تو را تو را که با اولین نگاههای معصوم خود مرا از عدم و بیهودگی به وجود اوردی ونغمه جیات و جاری بودن رادر گوشم زمزمه کردی. تو را چگونه از یاد ببرم؟ ای کاش هیچگاه خلوت گریه های مرا با محبت دستان پر هیاهوی خویش پناه نمیدادی. چگونه میتوانم روزهایی را فراموش کنم که تو اموزگار من بودی و حرف حرف عشقی اسمانی را برایم هجی کردی و با شیرینی خنده هایت تلخی دست خط ناخوانای زندگی مرا از یادم بردی. تو انشای تولد دوباره ام را از نو پاکنویس کردی و سیاهی یاس را از اسمان قلبم زدودی. چگونه اخر تو بگو چگونه انتظار داری ذره دره قطره های فکرم را از یاد تو و خاطرات با تو بودن را پاک کنم؟ به راستی چه کردم که مرا اینقدر نالایق دانستی که به یکباره دست هایم را از گرمای وجودت خالی گذاشتی ونسیم خوش عطر عشق خویش را برایم به یادگار گذاشتی؟ قاصدک شادی هایی را که تو به من هدیه دادی هرگز رها نخواهم کرد. دوباره خواهم شکست و متولد خواهم شد. اما اینبار در بستری زیستن اغاز میکنم که مرا به ابدیت نور برساند و از او خدای مهربانی ها فرصتی میجویم برای جستجوی ستاره ای که درخشندگی ذات خویش را از محض نور داشت و جبابی خواهم ساخت از جنس وفا و او را تا همیشه انجا نگه خواهم داشت.... بدرود همیشگی ترینم بدرود....
|
About
مهر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 Links
همسايه بارانم در حسرت جانانم |